با ما در تلگرام و اینستاگرام همراه باشید

آدرس : 

تلگرام : tlgrm.me/rumi_house

 اینستاگرام : rumi_house

                 

عکس نوشته

 
      

 

عکس نوشته

 
      

عکس نوشته

              

     ------------------------------------------------------------------------------

خاطرات

این قسمت اختصاص دارد به خاطرات خوش و ناخوش برخی از دانشجویان که چاپ و انتشار آن ها را در این جا خالی از لطف ندیده ام.

جهت امانت داری و حفظ اصالت سعی شده تا مطالب، بدون ویرایش و به نام صاحبان آثار درج گردد و طبیعتاً مسئولیت هر یک نیز بر عهده ی خود ایشان خواهد بود.

شما نیز در صورت تمایل می توانید خاطرات جالب و خواندنی تان را برای ما ارسال نمایید تا به نام خود شما در اختیار خواهندگان دیگر قرار گیرد.

                                                        باسپاس علی احمدپور

از مشکلات نهراسیم


@rumi_house 👇

" از مشکلات نهراسیم " 🙂

 چه خوب گفت سهراب: گاه زخمی که به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است.

مشکلات، سختی‌ها، موانع، کمبودها، امراض و بیماری‌ها و خلاصه هر چیزی که از آن‌ها گریزانید، همه و همه جزو واقعیت های زندگی است که اگر از روی عقل و منطق، در نظر گرفته شوند بی فایده نیستند و بر اساس حکمتی آفریده شده‌اند.
مشکلات، ما را سرسختتر و کاملتر و مقاوم‌تر می کند، مانند آهنی که هر چه ضرباتِ سنگینِ چکش و سرخی و گداختگی در کوره و سپس فرو شدن در آب سرد را بیشتر تحمل کند، انسان نیز با تحمل درد و رنج، آبدیده تر می شود، فراموش نکنیم که بلندترین پله های ترقی انسانهای بزرگ- آنگاه که در اوج ایستاده‌اند– مشکلات و سختی‌های آن‌ها بوده است.
هدف من طرح مسایل فلسفی نیست امّا همیشه گفته ام: «وجود هر چیزی، دلیلی بر وجوب آن چیزاست».(حضرت عیّار): یعنی اگر چیزی هست پس واجب بوده است که آن چیز باشد.

 سعدی به عنوان جهانگردی بزرگ، سرد و گرم روزگار را بهتر از بسیاری چشید و گفت: «کسی قدر عافیت داند که به مصیبتی گرفتار آید».
از سختی‌ها و مشکلات، نترسید و بدانید که همیشگی نیستند. اکثر مشکلات، گذرنده هستند- لااقل اگر هم گذرنده نباشند می توان با آن‌ها کنار آمد.
اگر به گذشته ی خودتان یا دیگران توجه کنید می بینید که اغلب مشکلات، گذرنده بوده اند. من افراد زیادی را سراغ داشته و دارم که بر در و دیوار یا حتی کف دستشان می نوشتند: «این نیز بگذرد».
اصلاً سیستم بدن به گونه ای طراحی و تکامل یافته است که هر چقدر هم فشارها و سختی‌های بیرونی، از درون به ما آسیب برسانند و ایجاد مسمومیت و بیماری و مشکل بنمایند باز سیستم دفاعی بدن، در کوتاه ترین زمان‌ها اغلبِ آن‌ها را دفع می کند و وضعیت با یک پیشامد یاموقعیت خوب حتی یک خواب جانانه به حالت خوب و رضایت بخشی باز می گردد؛ آنچه مهم است این است که از مشکلات نهراسیم و آن‌ها را بزرگ نکنیم. مگر نه این است که یک معنای زندگی «ساختن» است (ساختنِ زندگی یا ساختن با زندگی، این بستگی به ما دارد)

@rumi_house

آری.. کافی است کمی صبر داشته باشیم زیرا که "بر اثر صبر، نوبت ظفر آید".

حضرت مولانا در مثنوی معنوی مثالی شنیدنی دارند؛ ایشان معتقدند که تلخی‌ها و سختی‌های زندگی نه تنها لازم که گاهی سازنده‌اند، همان طور که تیز آب و فشار باعث می شود تا پوست، تبدیل به پوستین یا چرمی زیبا شود، مشکلات هم باعث پاک شدن و قدرت گرفتن و ارزشمندی انسان ها می شود:

زندگانی با همین غم ها خوش است
با همین بیش و همین کم ها خوش است

پوست را دارو بـلاکُش مـی شود
چون ادیـمِ طایفی خوش مـی شود*
 
گر نـه تلخ و تیز مالیــدی بـر او
زشت گشت و نـاخوش و نـاپاک رو

آدمی را نیز چون آن پـوست دان
از رطوبت ها شده زشت و گران
 
تلخ و تیز و مالشِ بسیار ده
تا شود پاک و لطیف و با فره

* یعنی تلخ آب و تیزآب که همان دارو باشد در حکم آفت کُش است و پوست را تبدیل به ادیم یا چرم طائفی می کند. (طائف نام شهری است که چرم آن معروف بوده است).

#عیار

@rumi_house

چه خوش بوَد به خدا..

 

🦋
چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا
چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا
🕊
چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش
که ای عزیز شکارم چه خوش بود به خدا
🦋
گریزپای رهش را کشان کشان ببرند
بر آسمان چهارم چه خوش بود به خدا
🕊
بدان دو نرگس مستش عظیم مخمورم
چو بشکنند خمارم چه خوش بود به خدا
🦋
چو جان زار بلادیده با خدا گوید
که جز تو هیچ ندارم چه خوش بود به خدا
🕊
جوابش آید از آن سو که من تو را پس از این
به هیچ کس نگذارم چه خوش بود به خدا
🦋
شب وصال بیاید شبم چو روز شود
که روز و شب نشمارم چه خوش بود به خدا
🕊
چو گل شکفته شوم در وصال گلرخ خویش
رسد نسیم بهارم چه خوش بود به خدا
🦋
بیابم آن شکرستان بی نهایت را
که برد صبر و قرارم چه خوش بود به خدا
🕊
امانتی که به نه چرخ در نمی گنجد
به مستحق بسپارم چه خوش بود به خدا
🦋
خراب و مست شوم در کمال بی خویشی
نه بدروم نه بکارم چه خوش بود به خدا
🕊
به گفت هیچ نیایم چو پر بود دهنم
سر حدیث نخارم چه خوش بود به خدا
🦋

#مولانا_خداوندگار_عشق

#دیوان_شمس

تقدیم به مادرم

❣️

مادرم گوشی اندرويد ندارد
ولی همیشه در دسترس ماست
از بازار هیچ گزینه ای را دانلود نمی کند
ولی با زنبیل هنوز نان داغ را برای صبحانه تهیه می کند.

محبتش همیشه بروز است
تب کنم، برایم می میرد
هرگز بی پاسخم نمی گذارد
درد دلم را گوش می دهد

سایلنت نمی کند
دایورت نمی کند
تا ببیند سردم شده؛
لایک نمی کند
پتو را به رویم می کشد.

مادرم گوشی اندروید ندارد
تلفن ثابت خانه ی ما به هوای مادرم وصل است هنوز
من بیرون باشم دلشوره دارد
زنگ می زند.
ساعت آف مرا چک نمی کند
فقط غر می زند
که مبادا چشم هایم درد بگیرد.
فالوورهای مادرم
من، خواهرها و برادرهایم هستیم.

اینستاگرام ندارد
ولی هنوز دایركت ما بچه ها با مادرمان همان فضای آشپزخانه است
و درد دل هایی از جنس مادرانه.

ولی مادرمان چند سالی است خیلی تنهاست
چون ما گوشی مان اندروید است
بله ما اینترنت داریم
تلگرام داریم
واتساپ داریم
اینستاگرام داریم
کلا کار داریم
وقت نداریم

"یک لحظه صبر کن" شده جواب ما به مادر وقتی صدایمان می زند

چقدر این مادرها مهربانند
من در عجبم با چقدر صبر و تواضع و مهر و محبت
میتوان " مادر " بود؟
 
مادرم ! دوستت دارم

غم مخور


غم مخور معشوق اگر امروز و فردا می‌کند
شیر دوراندیش با آهو مدارا می‌کند

زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست
آب را گرمای تابستان گوارا می‌کند

جز نوازش شیوه‌ای دیگر نمی‌داند نسیم
دکمه‌ی پیراهنش را غنچه خود وا می‌کند

روی زرد و لرزشت را از که پنهان می‌کنی
نقطه‌ضعف برگ‌ها را باد پیدا می‌کند

دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیش‌تر
پشت عاشق را همین آزارها تا می‌کند

از دل همچون ذغالم سرمه می‌سازم که دوست
در دل آیینه دریابد چه با ما می‌کند

نه تبسم، نه اشاره، نه سوالی، هیچ چیز
عاشقی چون من فقط او را تماشا می‌کند

#کاظم_بهمنی

رضا و توکل


" رضا و توکّل "

رضا و توکّل از جمله ی والاترین مقاماتی است که انسان های بسیاری آرزوی داشتن اش را دارند. این مقام به انسان، سکینه ی دل و آرامشِ جان می بخشد.

در سیر صعودی انسان برای رسیدن به قلّه های رضا و توکّل، گاه به جایی می رسیم که دیگر از خداوند، طلب فلان چیز یا بهمان چیز را نمی کنیم چون معتقد به آن هستیم که شاید آن چیز- اگرچه خیر می نماید- ولی شرّی باشد که به غلط تقاضایش می کنیم.

کسانی که به این قلّه ها رسیده اند، دیگر در دعاها و راز و نیازهایشان از خدای شان فلان چیز خاص یا بهمان مورد خاص را طلب نمی کنند بلکه دعای شان کلّیت می یابد، مثلا به جای اینکه بگویند: "خدایا فلان کار را درست کن" یا "خدا کند که اینچنین شود" یا "آنچنان نشود" ، می گویند: "خدایا! ما را آن ده که آن به = به ما آن چیزی را بده که بهتر است" یا از خدا می خواهند که آن ها را به راه راست هدایت کند. یعنی نه بصورت خاص و موردی؛ بلکه بصورت عام و کلّی دعا می کنند. (البته در این مرحله، افکار و اندیشه های مختلف که ما را به خود جذب می کنند یا ما را به پرهیزیدن از خود وا می دارند، بر ذهن و دل ما خطور می کنند ولی این با دعاها ونیایش های ما در آن مواقع و مواضع روحانی که با خدای مان خلوت کرده و راز و نیاز می کنیم، متفاوت است).

افرادی که پی به اهمیت رضا و توکّل در زندگی شان برده اند و با سیر صعودی در این مسیر، به خشنودی های زیادی دست یافته اند؛ کم کم از همین دعاهای کلّی هم فاصله می گیرند چون می دانند که خداوند، ناگفته های ما را می داند! بنابراین نیازِ کمتری به گفتن و تکرار آن ها می بینند و بیشتر ترجیح می دهند تا به شکر (یعنی استفاده ی درست از آن چیزهایی که دارند) مشغول باشند و اینچنین است که گفته اند: "شکر نعمت، نعمت ات افزون کند"
والسلام.

#عیار

غزلی از حضرت عشق

🌼🌺🌸       🌺🌼🌸       🌺🌸🌼

ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم

گر ز داغ هجر او دَردی ست در دلهای ما
زآفتابِ روی او آن درد را درمان کنیم

چون به دست ما سپارَد زلف مشک افشان خویش
پیش مشک افشانِ او شاید که جان قربان کنیم

آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق
میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم

او به آزار دل ما هرچه خواهد آن کُند
ما به فرمانِ دلِ او هرچه گوید آن کنیم

این کنیم و صد چنین و منّتش بر جان ماست
جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم

آفتابِ رحمتش در خاکِ ما درتافته ست
ذره های خاک خود را پیش او رقصان کنیم

#مولانا_جلال_الدین
#دیوان_شمس_تبریزی

مولانای جان

عکس نوشته

غزلی از حضرت عشق

 

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات
آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظاره ما
مه خود را بنماییم بدیشان من و تو

من و تو بی‌من و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند
در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو

این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا
هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر
در بهشت ابدی و شکرستان من و تو

#حضرت_عشق_مولانا 🍃

خیر و احسان

🍃🌸🍃🌸
" خیر و احسان "
به قلمِ عیّار🙏

از قدیم گفته اند که " با هر دست بدهی، با همان دست می گیری " یعنی " خوبی کنی خوبی می بینی و بدی کنی بدی می بینی " . این دو ضرب المثل زیبا مانند هر مَثَل دیگر، گوینده ای خاص ندارد بلکه این ها سخنان ارزشمندی است که گویندگان شان آحاد ملّت آنهم در طول قرن های متمادی بوده اند.
حضرت مولانا می فرمایند که انسان ها باید خیر و احسان کنند نه فقط به خاطر خداوند، بلکه برای آرامش جان هایشان؛ ایشان معتقدند که احسان کردن، همواره موجب افزایش دوستی و دوستان است و تصاویرِ ناخوشِ دشمنی و کین را از دل ها پاک می گرداند:

خیر کن با خلق، بهر ایزدت
یا برای راحتِ جانِ خودت

  تا هماره دوست بینی در نظر
در دلت ناید ز کین، ناخوش صُوَر

(دفتر چهارم، 80-1979)
🌹☘️🌹☘️
در چندین جا اشارت فرموده اند که: اعمال انسان ها و نتایج آن اعمال ادامه خواهد یافت و ازبین نمی رود: بنابراین خوش به حال کسی که از دنیا رفت امّا فعلِ نکویِ او بازماند:

گفت پیغمبر: خُنُک آن را که او
شد ز دنیا، ماند از او فعل نکو

  مُرد محسِن، لیک احسانش نَمُرد
نزد یزدان دین و احسان نیست خُرد

(دفتر چهارم،4-1203)
🍃💖
البته این مطلب را هم خاطر نشان کرده اند که خیر و احسان باید به موقع اش باشد و در موضع اش (جایگاه درستش) و الّا می تواند زیانبار باشد. مانند شطرنج بازی که اگر جای شاه را با مَوضِع دیگر مهره ها مثلا اسب یا رخ عوض کند، نادانی کرده است و موجباتِ ویرانی خود را فراهم نموده:

گفت شه: نیکوست خیر و موقعش
لیک چون خیری کنی در موضعش

  موضعِ رخ، شه نهی، ویرانی است
موضعِ شه، اسب هم نادانی است

(دفتر ششم، 94-2593)

 و نیز:

  ای بسا امساک، کز انفاق به
مالِ حق را جز به امرِ حق، مده

(دفتر اول،2226).

#حضرت_عیار
Rumi_house 💖

آدمی کافیست که عاشق شود

 

عبدالكريم سروش:


آدمى كافيست كه عاشق شود.

اين عشق حتى اگر مجازى باشد،
سرانجام ممكن است او را به عشق حقيقى رهنمون شود.

عارفان گفته اند:
المجاز قنطره الحقيقه
مجاز پلى به سوى حقيقت است

و بر همين مبنا گفته اند:

عاشقى گر زين سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است

ایشان سِر اين امر را در آن مى دانستند كه:
مهمترين خاصيت دوست داشتن
 و دل به كسى سپردن آن است كه:
 تفرق را تجمع كرده، هم آدمى را واحد مى كند.
آدمى در پرتو اين عشق پس از آن كه تعلقات وگرايشات بسيار در درون او غوغا مى كردند و او را كلافه مى نمودند،
به سوى يك قبله رو مى كند
 وبه يك محبوب دل مى سپارد
- ولو محبوب زمينى و مجازى-

گوهر عشق مجازى
به عاشق وحدت شخصيت و تماميت روح و جمعيت خاطر مى بخشد
و نفس را آماده مى كند كه اگر از او دستگيرى شودگام دشوار بعدى را نيز بردارد
و اين معشوق مجازى را به معشوق حقيقى بدل كند.

البته مجاز فقط پلى به سوى حقيقت است،

كسانى از روى اين پل عبور مى كنند
 و كسانى عبور نمى كنند.
معناى آن سخن اين نيست كه هر كس بر روى اين پل قرار گرفت لزوما از آن گذر خواهد كرد، و به ان سوى پل خواهد رسيد.

البته اهل تميز خانه نگيرند بر پلى.

ولى در بسيارى از موارد شرط انكه آدمى به حقيقت برسد اين است كه از مجازى عبور كند.

اين مجاز اگر هنرى دارد همين است كه:
 آدمى را ازطلبكاران مختلف رهايى مى بخشد.

سعدى نيز همين معنا رادر غزل زيبايى بيان كرده است:

ما در خلوت به روى غير ببستيم
از همه باز آمديم و باتو نشستيم

هرچه نه پيوند يار بود بريديم
وانچه نه پيمان دوست بود شكستيم

مالك خود را هميشه غصه گدازد
ملك پرى پيكرى شديم و برستيم

اى بت صاحبدلان مشاهده بنماى
تا تو ببينيم و خويشتن مپرستيم

معناى تجمع ودفع تفرق همين است كه سعدى مى گويد:

ملك پرى پيكرى شديم و برستيم

يعنى دل را به يك كس داديم ،
و از دلبستگيهاى ديگر رها شديم.

اين آغـــاز آبـــادانى دل است.  

*برگرفته از حكمت و معيشت

@SchoolofRumi

آنچه هست اما نمی بینیم!

" آنچه هست اما نمی بینیم "

 

امواج، صداها، جریانات سیّال هوا، نور و بسیاری پدیده های مثبت و منفی در ما و اطراف ما هستند که از بیشتر آن ها بی خبریم و فقط وقتی رادیو را روشن می کنیم یا هنگام دریافت پیامک، رادیو پارازیت بر می دارد یا در تابش انوار به درون اتاق مان، حرکت ذرات معلّق را در هوا می بینیم، متوجه آن ها می شویم؛ هزاران مواد و بلکه بی نهایت چیزها در ما و اطراف ما موجود، در حرکت و تأثیرگذارند که ما از اغلب آن ها بی خبریم چراکه به حواس ما در نمی آیند.

 

نه تنها کردارها که گفتارها و حتی افکار و پندارهای ما اثرات مثبت و منفی خود را دارند و در ما و در جهان اطراف ما اثر گذارند. پس متوجه و مراقبِ ایجاد و جذبِ نیروهای مثبت و منفی در خود و در محیطی که در آن جا به سر می برید یا به آن می روید، باشید!

 

بدون شک، اثرات سازنده ی دعا و ذکر و تلقین؛ به عنوان اندیشه های مثبت

و بد بینی، ناامیدی، خلافِ اخلاق و وجدان عمل کردن؛ به عنوان اندیشه های منفی از همین جاست.

 (دکتر احمدپور)

عکس نوشته

نفس، خطرناک ترین دشمن انسان.


"نفْْس، خطرناک ترین دشمن انسان"

مادر بت ها بتِ نفس شماست
 زانک آن بت مار و این بت اژدهاست

آهن و سنگ ست نفس و بت شرار
آن شرار از آب می گیرد قرار

سنگ و آهن ز آب کی ساکن شود
آدمی با این دو کی ایمن بود

بت سیاهابه ست در کوزه نهان
نفس مر آب سیه را چشمه دان

آن بت منحوت چون سیل سیاه
نفس بتگر چشمه ای بر آب راه

صد سبو را بشکند یک پاره سنگ
و آب چشمه می زهاند بی درنگ

بت شکستن سهل باشد نیک سهل
سهل دیدن نفس را جهل ست جهل

#مثنوی_معنوی
دفتر اول

 🌷🌱

عکس نوشته

 

نقص یا کمبود زیبایی در چهره یک فرد را اخلاق خوب تکمیل میکند؛
اما کمبود یا نبود اخلاق را هیچ چهره ی زیبایی نمیتواند تکمیل کند.

#نلسون_ماندلا

سختگیری و تعصب

🔻🔻🔻
این جهان همچون درخت است ای کرام
ما بر او چون میوه های نیم خام
سخت گیرد شاخها مر خام را
زانک در خامی نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لب گزان
سست گیرد شاخها را بعد از آن
از دیروز به ونکوور آمده ام؛ برای انجام سخنرانی در دانشگاه UBC و ضبط دو سی دی : گزیده ای از اشعار «هشت کتابِ» سپهری و منتخبی از غزلیات حافظ . طبیعتِ ونکوور انصافا زیبا، روح نواز و مسحور کننده است، خصوصا در فصل پاییز که برگهای درختان از زردی به ارغوانی می گرایند. التقای اقیانوس و کوه و درخت و نرمی باران نیز بر زیبایی و ابهت این طبیعت افزوده است. به قول سهراب: « هر کجا برگی هست شور من می شکفد»....
دیروز به اتفاق دوست عزیزی در فضای سرسبز ونکوور قدم می زدیم، در حین قدم زدن به برخی از برگهای زیبایِ ارغوانی رنگ درخت افرا برخوردیم که روی زمین افتاده بود. چند تا از آنها را برداشتم و لمس کردم و بوییدم؛ به بالای سرم نگاه کردم، برگهای زرد و ارغوانیِ انبوهی روی درخت افرا دیدم. حس غریبی داشتم، بی اختیار به یاد ابیاتی از «مثنوی» افتادم که در آنها مولوی جهان را به درختی تشبیه کرده و آدمیان را به میوه های نیم خامی که وقتی پخته می شوند و لب گزان و شیرین، شاخه ها را رها کرده، به نحو طبیعی از درخت زندگی جدا می گردند و دنیا را ترک می کنند. با خود می اندیشیدم برگهای ارغوانی رنگی که بر روی زمین افتاده اند، به مراتب زیباتر و خوش رنگ تر از برگان زرد رنگی اند که همچنان روی درخت اند و آویزان و شاخه ها را محکم گرفته....
در مقام تمثیل، کسی که «مرگ آگاه» است و چند صباحی که روی کرۀ خاکی زندگی می کند، شکوفاییِ درون و رضایت باطن را تجربه می کند و هر وقت خوشی را که دست می دهد مغتنم می شمارد و بر «تجربۀ ملالِ» زندگی روزمره فائق می آید و به تعبیر اروین یالوم، برای روزی که مرگ در می رسد، زمین سوخته ای باقی می گذارد؛ بسان برگ ارغوانی رنگِ درخت افرایی می ماند که به هنگام و در موعد مقرر از درخت می افتد و پس از جدا شدن و روی زمین قرار گرفتن نیز، همچنان دل انگیز و زیباست....
با مهر

(دکتر سروش دباغ)

خواهر چراغ زندگیست

 

❤️ خـــــواهـــــر ❤️

که داشته باشی 
قلبت به خانه ای می ماند
که همیشه ی خدا
چراغ یک اتاقش روشن است.

غزلی از حافظ جان جانان

1- اي ساقي باده در جام ما بريز تا جام ما را با نور باده فروزان بكني و اي مطرب تو هم آواز سر بده و بخوان كه دنيا به كام ما عاشقان شد.
ساقي كه در غزل حافظ چند چهره دارد:
** برابر با مغبچه باده فروش يا صنم باده فروش كه خدمتكار خوب روي خرابات است.
** برابر با معشوق كه يا در عين ياري به ساقي گري مي پردازد يا از بركت ساقي گري به مقام ياري ميرسد.
** ساقي به معناي عرفاني برابر با معشوق ازلي است.
در حقيقت ساقي همان مراد و پيشوايي است كه بعد از آنكه سالك آمادگي و شايستگي لازم را به دست آورد عشق و محبت الهي را به اندازه‌ي ظرفيت او بر دلش سرازير مي كند و با توجا به اين تعبير ساقي نيز ممكن است داراي مراتب گوناگون باشد و البته اين مراتب نيز به درجات شناخت هر سالك بستگي دارد لذا گاهي ممكن است منظور گوينده از ساقي ذات باري تعالي باشد و گاهي ممكن است هر كدام از انبيا و اوليا خدا باشد و گاهي نيز ممكن است منظور گوينده از ساقي واصلان و مقربان درگاه الهي باشند كه اجازه‌ي تصرف در دل‌هاي شايستگان را دارند.
مطرب: كلمه‌ي مطرب كه در اشعار به معني رامشگر يا خنياگر به كار رفته است، و در بعضي موارد اراده‌ي مطلق موسيقي يا ساز و آواز نيز از اين لفظ شده است.
(ساقي، جام، مطرب: صنعت تناسب)
2- اي آن‌كه بي‌خبر از لذت باده‌نوشي ما هستي آيا مي‌داني ما چرا باده مي‌خوريم براي اين‌كه عكس رخ يار را در جام مي ديده‌ايم. (معني ايهامي مصراع دوم: اي آن‌كه بي‌خبر از شرب دائمي ما هستي).
شرب مدام: در دو معني است:
** نوشيدن شراب (مدام به معناي شراب است)
** نوشيدن دايمي
شاهد شعري:
همين پنج روز است عيش مدام / به ترك اندرش عيش‌هاي مدام
و اما از نظر حافظ دنيا همچون جام مي است كه جلوه‌هاي خداي تعالي در آن انعكاس يافته است همان‌طور كه عكس رخ ساقي (يار) در جام مي انعكاس مي‌يابد رخ در عرفان كنايه از جلوه‌هاي خداي تعالي است. با این حساب معني عرفاني بيت میشود: اي آن‌كه بي‌خبر از لذت مستي ما هستي آيا مي‌داني ما چرا مستيم براي آن‌كه جلوه‌هاي جمالي حق تعالي را در جام جهان ديده‌ايم.
3- هر كس دلش به عشق زنده گردد هرگز نمي ميرد آري جاودانگي ما عاشقان در دفتر روزگار به ثبت رسيده است. (به نظر حافظ عشق احياگر است، عاشق زنده است و بينصيب از عشق مرده است).
جريده ي عالم: اضافه ي تشبيهي؛ عالم همچون دفتري است كه نام عاشقان در آن به جاودانگي ثبت شده است و بيت اشاره دارد به حديث معروف نبوي:
مَن عَشَقَ و كَتَمَ و عَفَّ فَماتَ، ماتَ شَهيداً
هركس عاشق شود و آن را پنهان كند و عفاف پيشه كند و بميرد، شهيد مرده است.
4- ناز و كرشمه‌ي زيبارويان بلندقامت تا زماني خواهد بود كه يار سروقامت خوش‌خرام ما به جلوه‌گري درآيد.
سهي: بلند كه صفت سرو است.
سرو صنوبرخرام: استعاره‌ي مصرحه ز يار سرو قامت خوش‌خرام حافظ است.
صنوبر: سرو كوهي؛ كه چون تنه‌اش نازك‌تر از سرو است در برابر باد به اين طرف و آن طرف خم مي‌شود مثل كسي كه زيبا راه مي‌رود.
(كرشمه، ناز، جلوه: صنعت تناسب)
در اين بيت صنعت تشبيه تفضيل مضمر است! يعني حافظ به طور ناپيدا يار خودش را به لحاظ بلندي و زيبايي قد به سرو تشبيه كرده است و بر آن تفضيل داده است زيرا يار حافظ خراميدن صنوبر را هم دارد.
5 و 6 - اي باد اگر گذرت به محفل دوستان كه از وجود ايشان گلستان شده است بيفتد زنهار پيام مرا به عرض جانان برسان و به او بگو حافظ مي‌گويد: چرا از روي عمد و اصرار مي‌خواهي كه نام مرا فراموش بكني آن زمان به خودي خود فرا مي‌رسد كه ياد از نام من نياوري.و يا در معناي ايهامي: اگر بخواهي نام مرا به عمد فراموش كني در آن صورت نام من به خودي خود يادت مي‌آيد.
گلشن احباب: محفل دوستان ( با اين توضيح كه حافظ هر يك از دوستان خود را يك شاخه‌ي گل تصور كرده كه وقتي كنار هم جمع مي‌شوند گلشني پديد مي‌آوردند).
به عمد: عمداً، «كه منوَّن است و كلمات منوَّن در فارسي قيد هستند.»
7- در چشم شاهد دلبند ما مستي خوش است (يار ما مستي را دوست دارد نه زهد و تقوا) بدان سبب است كه زمام اختيار ما را به دست مستي سپرده‌اند.
معانی ایهامی که از این بیت اتخاذ شده است:
(1) مستي در چشم ش-ا-هد دلبند ما حالت و جلوه‌اي خوش و زيبا دارد بدان سبب...
(2) ... بدان سبب است كه زمام اختيار ما را به دست مستي كه همان يار باشد سپرده‌اند كه از باده‌ي غرور مست است.
(3) بدان سبب است كه زمام اختيار ما را به چشمان مست يار سپرده‌اند.
8- مي‌ترسم روز قيامت نان حلال شيخ هيچ رجحاني بر شراب حرام ما نداشته باشد.
صرفه بردن: رجحان داشتن
روز بازخواست: روز قيامت معادل با يوم‌الحساب
حلال و حرام: صنعت تضاد
نان حلال شيخ: در حقيقت نان حرام شيخ، استعاره‌ي مكنيه ( از آنجا كه معاش اغلب مشايخ خانقاه از موقوفات تأمين مي‌شد حافظ به مسخره نان ايشان را حلال گفته است يعني نان حرام).
آب حرام :کنایه از شراب
9- حافظ اشكي پرجاذبه مثل دانه از ديده بيفشان تا باشد كه معشوق آن مرغ وصل به دام تو بيفتد.
دانه‌ي اشك: اشكي كه براي معشوق پرجاذبه است مثل دانه براي پرنده. ( اضافه تشبيهي).
مرغ وصل: استعاره است از معشوق. ( استعاره‌ي مصرحه).
(دانه، افشادن مرغ، دام: صنعت تناسب)
10- حاجي قوام‌الدين حسن ما به قدري بخشنده است كه درياي سبز آسمان با كشتي هلال همه غرق نعمت او هستند.
اخضر: سبز رنگ؛ ( و نيز به معني كبود)
درياي اخضر فلك: (اضافه‌ي تشبيهي) يعني آسمان به درياي سبز تشبيه شده است؛ اعتقاد قدما این بود که آسمان در اصل به رنگ اخضر و کبود بوده است.
كشتي هلال: (اضافه‌ي تشبيهي)؛ هلال ماه به يك كشتي تشبيه شده است كه در درياي سبز آسمان در حركت است در اين بيت صنعت غلو است زيرا حافظ آسمان را مديون نعمت حاجي قوام‌الدين حسن تمغاچي محصل ماليات شاه شيخ ابواسحاق دانسته است؛ حال آن كه آسمان منشأ خير و بركت است.
حاجی قوام الدین حسن تمغاچی مأمور مالیات امور مالی دربار شیخ ابواسحاق و از دوستان خواجه حافظ بوده است. او از اکابر فارس بود و در تاریخ ششم ربیع الاوّل 754 هجری یعنی زمانی که شیراز در محاصره امیر مبارزالدین بود فوت کرد و مرگ او ضربه بزرگی به شیخ ابواسحاق و دوست او حافظ وارد آورد.

******************************************************
وسعت دنیای هنرمندان به وسعت نمادهای آنان است و آدمیان را بیش از زبان، در هنرشان می توان شناخت.

آفرینش هنری محصول لحظه های خواب و غفلت میمونی است که بر هنر سایه می افکند.
در این مراتب خواب برتر از بیداری است که هنرمندان، با نمادین کردن اشیاء آشنا، هویت مستور خویش را باز می نمایند.
واقعیت ها در خواب، چهره ی دیگری به خود می گیرند و لذا محتاج تأویل اند و هنرشناسان در مقام تأویل، کاری جز کشف دنیای هنرمند ندارند.
می کوشند تا بدانند آفتاب و دریا و ابر و آب و گُل و سرشک در آن دنیا، ایا همان اند که در این دنیایند.

هر چه دنیای هنرمند به دنیای بیرون نزدیک تر و ماننده تر باشد، حظّ او از هنر اندک تر است و هر چه از عینیات فراتر رود، و بر ابعاد و اجزائش افزون تر گردد، و رنگ و بانگ و صوت و صورتش دگرگونی بیشتر یابد، و هر چه موزونیت و غنا و انحنای آن متفاوت ترباشد، شک نیست که هنری تر و متعالی تر است.

... اما فقط کاملان اند که خاک را زر می کنند و تنها پیل است که خواب هندوستان را می بیند، و فقط پاکیزه جانان اند که در آب صاف، ماه و اختر را در طواف می بینند.
بلی هنر، خواب دیدن است. اما آنکه به هندوستان گذری و سفری نکرده، کجا خواب آن دیار را خواهد دید؟
آنکه دل به صحبت کیمیاگری نبسته و از او فنون ساحری و قلب اعیان را نیاموخته، چگونه بر مس صورت زر تواند پوشاند؟
آنکه آینه ی جانش به زنگار هزار پلیدی آلوده است، عکس مهرویان بستان خدا را در دایره ی تنگ نظر چگونه آورد؟

چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد.
تا برق عشقی پشمینه پوشی را نسوزاند، و تا خال جمال یاری، پوست بی قراری را نشکافد، و تا وصالی و لقایی و دیدار و پرهیزی کسی را نیفتاده باشد، اندوه نمکین فراق، زخم سنیه اش را نخواهد گزید، و در پیاله عکس رخ یار نمی تواند دید:

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر از لذت شرب مدام ما

#قمار_عاشقانه
ص ٢١٢-٢١٣

هرجای دنیایی دلم اونجاست

هرجایِ دنیایی دلم اونجاست
من کعبه مو دورِ تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا
تا رو به تو سجاده بندازم

هرروز حِسِت  تازه تر میشه
غرقِ تو میشم بلکه دریا شم

بیزارم از اینکه تمامِ عمر
از رویِ عادت ، عاشقت باشم

گاهی پرستیدن ، عبادت نیست
با اینکه سر رو مُهر میذاری

گاهی برای دیدن عشقت
باید سر از رو مُهر برداری

یک عمر هر دردی به من دادی
حس میکنم عینِ نیازم بود

جایی که افتادم به پای تو
زیباترین جایِ نمازم بود

هر جای دنیایی دلم اونجاست
من کعبه مو دور تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا
تا رو به تو سجاده بندازم

بزرگداشت حکیم عمر خیام گرامی باد

خیام نیشابوری


امام غیاث‌الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری از حکما و ریاضیدانان و شاعران بزرگ اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم است
سال ولادت حکیم خیام دقیقاً مشخص نیست. او در شهر نیشابور به دنیا آمد. به این علت به او خیام می‌گفتند که پدرش به شغل خیمه دوزی مشغول بوده است.
او از بزرگترین دانشمندان عصر خود به حساب می‌آمد و دارای هوشی فوق‌العاده بوده و حافظه‌ای نیرومند و قوی داشت.
خیام در دوران جوانی به فراگیری علم و دانش پرداخت به طوری که در فلسفه، نجوم و ریاضی به مقامات بلندی رسید و در علم طب نیز مهارت داشت به طوری که گفته شده او سلطان سنجر را که در زمان کودکی به مرض آبله گرفتار شده بود معالجه کرده است.
او به دو زبان فارسی و عربی نیز شعر می‌سرود و در علوم مختلف کتاب‌های با ارزشی نوشته است.
خیام در زمان خود دارای مقام و شهرت بسیار بود و معاصران او همه وی را به لقب‌های بزرگی مانند امام، فیلسوف و حجة‌الحق ستوده‌اند.
خیام در زمان دولت سلجوقیان زندگی می‌کرد که قلمرو حکومت آنان از خراسان تا کرمان، ری، آذربایجان و کشورهای روم، عراق و یمن و فارس را شامل می‌شد.
در زمان حیات خیام حوادث مهمی به وقوع پیوست از جمله جنگ‌های صلیبی، سقوط دولت آل بویه، قیام دولت آل سلجوقی.
وی بیشتر عمر خود را در شهر نیشابور گذراند و در طی دوران حیات خود فقط دو بار از نیشابور خارج شد. سفر اول برای انجام دادن مراسم حج و سفر دوم به شهر ری و بخارا بوده است.
خیام در علم نجوم مهارت داشت به طوری که گروهی از منجمین در ساختن رصدخانه سلطان ملکشاه سلجوقی با وی همکاری کردند.
وی به درخواست سلطان ملکشاه سلجوقی تصمیم به اصلاح تقویم گرفت که به تقویم جلالی معروف است.

شهرت او گرچه بیشتر به شاعری است اما در واقع خیام فیلسوف و ریاضیدانی بود که به آثار ابوعلی سینا پرداخت و یکی از خطبه‌های معروف او را در باب یکتایی خداوند به فارسی ترجمه کرد.
خیام منجم بود و تقویم امروز ایرانی، حاصل محاسباتی است که او و عده‌ای از دانشمندانی دیگر، در زمان جلال الدین ملک شاه سلجوقی انجام دادند و به نام وی تقویم جلالی خوانده می‌شود.
وی در باب چگونگی محاسبات نجومی خود رساله‌ای نیز نوشته است. وی علاوه بر ریاضی و نجوم، متبحر در فلسفه، تاریخ جهان، زبانشناسی و فقه نیز بود.
علوم و فلسفه یونان را تدریس و دانشجویان را به ورزش جسمانی و پرورش نفس تشویق می‌کرد.
از آثار معروف فارسی منسوب به عمر خیام، رساله نوروز نامه است که با نثری ساده و شیوا، پیدایی نوروز و آداب برگزاری آن را در دربار ساسانیان بازگو کرده.
او در این رساله با شیفتگی تمام درباره آیین جهانداری شاهنشاهان کهن ایرانی و پیشه‌ها و دانش‌هایی که مورد توجه آنان بوده سخن رانده و تنی چند از شاهان داستانی و تاریخی ایران را شناسانده است

دوست داشتن واقعی

آدمهایی هستند که شاید کم بگویند دوستت دارم. یا شاید اصلا به زبان نیاورند دوست داشتنشان را... بهشان خرده نگیرید. این آدمها فهمیدند، دوستت دارم،  حرمت دارد. مسئولیت دارد.
ولی وقتی به کارهایشان نگاه کنی دوست داشتن واقعی را میفهمی.....میفهمی که همه کار میکند تا تو بخندی. تا تو شاد باشی. آزارت نمیدهد. دلت را نمیشکند........من این دوست داشتن را می ستایم

بگذرد

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران وفا نکرد
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آنکس که اسب داشت غبارش فرونشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی ست ایستاده در این خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان! بی نیکی خواهم دعای سيف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

#سيف_فرغانی

"عشق"

و گفت:

اگر دوزخ مرا بخشند

هرگز هیچ عاشق را نسوزم

از بهر آنکه عشق،

خود او را صدبار سوخته است.

 

عطار نیشابوری/ تذکره الاولیا

عیّار

بسیاری از نعمت های شما بلای جان و تن شما می‌شوند (حضرت عیّار)

بسیاری از نعمت‌های شما بلای جان و تن شما می‌شوند؛ بهره‌مندی از نعمت های خداوندی لیاقت می خواهد بخصوص اگر آن نعمت از حدّ معمول بیشتر باشد؛ من خود بارها شاهد بوده‌ام که زیبایی یا زیرکی یا ثروت یا فَرّ و قدرت زیاد، باعث هلاکت و بدبختی صاحبان آن نعمت‌ها شده است؛ حضرت مولانا در مثنوی این گونه نعمت ها را به مانند پر طاووس یا دم زیبای روباه و یا عاج قیمتی فیل یا فرّ و شکوه شاهان می دانند و می فرمایند:

دشمن طاووس آمد پّر او

ای بسی شه را بکشته فرّ او

ای من آن روباه صحرا کز کمین

سر بریدندش برای پوستین

ای من آن پیلی که زخم پیلبان

ریخت خونم از برای استخوان

چند سال پیش در مسیر رفتن به منزل، یکی از دانشجویان قدیمی‌ام را که از نعمتِ جمال و زیبایی بهره‌ی زیادی نیز داشت در کنار خیابان و در حالی که منتظر تاکسی بود دیدم. بعد از سوار شدن از حال و وضع او جویا شدم می‌گفت که بعد از فارغ التحصیلی از همسرش جدا شده و هم اکنون در یکی از روزنامه‌های معتبر شهر مشغول کار است. از کارش راضی بود و ظاهراً پیشرفت زیادی هم کرده بود؛ امّا اصلا خوشحال به نظر نمی رسید.

فکر کردم احتمالاً به دلیل طلاق از همسرش باشد امّامطمئن نبودم وقتی به او گفتم: "از شغلت که راضی هستی و ظاهراً پیشرفت زیادی هم داشته‌ای ولی آنقدر که باید خوشحال به نظر نمی‌رسی؟"بغض‌اش ترکید و گریه کنان گفت:"آقای دکتر حالا که کارم درست شده و تنها تأیید مسوول گزینش مانده، بی شرمانه به من پیشنهاد می‌دهد که اگر صیغه‌ی من شوی کارت را درست می کنم و الاّ..."

بگذارید قضیّه را کش ندهم و صحبت‌هایم را جمع بندی کنم که : اگر از بعضی نعمت‌های خداوندی همچون سلامت، عقل و احساس، خانواده یا چه و چه برخوردارید، اوّل سعی کنید که قدرِ آن ها را بدانید و بعد هم به لاف و گزاف و جلوه‌گری نپردازید چون امکان دارد خودبین شوید یا غیرت و رشک و حسادت دیگران را بر‌انگیزید یا دوستانِ ظاهری را چون مگس‌ها در اطرافِ شیرینیِ وجودتان جمع کنید و زندگی یا وقت خود را تباه سازید.

حضرت مولانا می‌فرمایند: هر کسی که حُسن و نعمت خود را در مزاد یا معرضِ جلوه‌گری قرار دهد باید منتظرِتقدیراتِ شوم و قضا و قدرِ آن همچون حیله‌ها و خشم و بغض‌های دیگران باشد لذا توصیه می‌کند که مانند گیاهان رویِ بام هایِ گلی به کناری باشید تا توسط کودکان یا مرغکان چیده نشوید:

هر که داد او حُسنِ خود را در مزاد

صد قضایِ بد، سوی او رو نـهاد

حیله ها و خشم هــا و رشک ها

بر سرش ریزد چو آب از مَشک ها

دشمنان او را ز غیرت می درند

دوستان هم روزگارش می برند

دانـه باشی مـرغکانت برچنَنَد

غنچه باشی کـودکانت برکَنَند

دانـه پنهان کن به کلّی دام شو

غنچه پنهان کـن گیاه بام شو

مولانای جان